تصاویر و شعر های زیبای بعضی از شاعران در باره  مادر

تقدیم بتمام دوستداران و علاقه مندان  بهترین موجود عالم مادر

با حُرمت و احترام   حبیب   یوسفی

www.afghanpoem.com 

afghanpoem.com

Raphael painted Madonna della seggiola showing Christ as child with Madonna. This paiting is also called the seated Madonna.

The chid's bath, mother and child by Mary Cassatt

Virgin and Child with a Rosary 1650-55 - Bartolome Esteban Murillo - www.most-famous-paintings.org

fresco on small cowper Madonna was painted by Raphael.


مادر         

اسطورهٌ شهامت وایثار مادر است

تاریخ ساز مکتب پیکار مادر است                             

گراجتماع چو خانه بود بهر جامعه

تهداب وسقف وپایه ودیوار مادراست                            

فرزند اگر که تب کند از گردش نسیم    

تا صحبدم نشسته وبیدار مادراست                               

ما از وجود او ست که موجود گشته ایم     

همچون درخت میوه پر از بار مادر است                    

فرقی نمیکند زن افغان که هر کجاست      

هم پاک وبانجابت وپُرکارمادراست                          

صیاد اگر که میزند آتش به لانه اش    

همچون عقاب چوچه به منقار مادراست                   

بیند اگر هزار رقم رنج ودرد وغم

دریای بی کرانه اسرار مادر است                       

مدیون مادر است (حبیب)در تمام عمر     

زیرا همیشه عاشق دیدار مادراست                     


 


Mother and Baby Boy

خوشا روزی که مادر داشتم من

زفرّش تاج بر سر داشتم من

میان بیکران آسمانها

فروزان ماه و اختر داشتم من

حسد میبرد بر من گنج قارون

که آن دردانه گوهر داشتم من

چو می آمد تبی بر عارض من

طبیبی خوب در بر داشتم من

به تاریکی شبهای زمستان

به بزمم ماه منظر داشتم من

همان روزی که او رفت از بر من

خروشی همچو تندر داشتم من

چو مرغی محتضردر حال مردن

هوای کوی دیگر داشتم من

چنان مانوس ما بودیم و گویی

یکی روح و دو پیکر داشتم من

وجودش ناخدای کشتیم بود

که در گرداب لنگر داشتم من

شبی گفتم به خود سیمرغمن هم

به روزی چون تو مادر داشتم من

 

Image

به به چه دلنواز است آهنگ نام مادر

بانگ فرشتگان است گویی کلام مادر

در اوج آسمانها رقص ستاره ها بود

آنگه که می شنیدم یک دم پیام مادر

هر روز بر دهانم صد بوسه از دل و جان

میزد چو باز میشد بهر سلام مادر

در خواب ناز دیدم شبها ز آسمانها

نور از ستاره بارد هر شب به بام مادر

در کودکی دعایم این بود ای خدایا

باشد جهان هستی شیرین به کام مادر

یک دم مدار مارا یارب جدای از او

ای کاش تا جهان است باشد دوام مادر

شیرین بدارکامش در روزگار یارب

تلخی و نامرادی باشد حرام مادر

از جان خویش کاهد تا جان دهد به فرزند

به به که من بنازم عهد و مرام مادر

سیمرغ سر نهد بر مهر و عطوفتش چون

حور و ملک نهادند سر در قیام مادر

Image


گر سجده کنم به پای مادر

لایق بود از برای مادر

تا جان به تن است من بگویم

از سیرت باصفای مادر

خوشتر نبود به گوش من جز

آن نغمه جانفزای مادر

یارب تو به عافیت نمیران

هرکس که کند جفای مادر

یک عمر کنم چو خدمت او

بر من نشود ادای مادر

گویند جهان به کام گردد

با دست جهان گشای مادر

بین لطف خدا که او نهاده

از روز ازل بنای مادر

مرغ نظرم به شوق دیدار

پرپرزده در هوای مادر

هرگز نشود ز خاطرم دور

آن چهره آشنای مادر

خواهم چو غلام حلقه بر گوش

باشم به در سرای مادر

ای کاش بیاید آن زمانی

تا جان بدهم به جای مادر

سیمرغ از این زمان بگوید

تا روز ابد ثنای مادر

شعر مادر  از فریدون مشیری


تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج  بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !



****

 

مادر از پریسا بصیری 

جز تو  ، گر  گیرم  کسی یارم شود

کی چو تو بی باک   غمخوارم شود 

ما همه جوییم یاری مهربان

کی شود یاری  که چون مادر شود

هرکه میخواهد بفهمد  عشق تو 

هیچ راهی نیست مگر  مادر شود

نوشته در5 شننبه  3-6-2010



**

2-شعر مادر از ( ایرج میرزا):


گویند مرا چو زاد مادر 

پستان به دهان گرفتن آموخت


شبها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد 

تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت


لبخند نهاد بر لب من 

بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستن من ز هستن اوست 

تا هستم و هست دارمش دوست

شد مکتب عمر و زندگی طی

مائیم کنون به ثلث آخر


بگذشت زمان و ما ندیدیم 

یک روز ز روز پیش خوشتر

آنگاه که بود در دبستان 

روز خوش و روزگار دیگر

می گفت معلمم که بنویس 

گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت

گویند که می نمود هر شب

تا وقت سحر نظاره من

می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من

می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من

تا خواب به دیده ام نشیند شبها بر گاهواره من

بیدار نشست و خفتن آموخت


او داشت نهان به سینه خود

تنها به جهان دلی که آزرد

خود راحت خویشتن فدا کرد 

در راحت من بسی جفا برد

یک شب به نوازشم در آغوش

تا شهر غریب قصه ها برد

یک روز به راه زندگانی دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن آموخت

در خلوت شام تیره من

او بود و فروغ آشیانم

می داد ز شیر و شیره جان

قوت من و قوت روانم

می ریخت سرشک غم ز دیده 

چون آب بر آتش روانم

تا باز کنم حکایت دل یک حرف و دو حرف بر زبانم 

 الفاظ نهاد و گفتن آموخت

در پهنه آسمان هستی 

او بود یگانه کوکب من

لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من
آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من
با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت

این عکس ظریف روی دیوار، تصویر شباب و مستی اوست
وان چوب قشنگ گاهواره ، امروز عصای دستی اوست
از خویش به دیگران رسیدن ، کاری ز خداپرستی اوست
شد پیر و مرا نمود برنا ، پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست

( ایرج میرزا)



شعری درباره مادر :از سعدی شیرازی 


جوانى سر از رأى مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

كه اى سست مهر فراموش عهد

نه در مهد نیروى حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنى كزان یك مگس رنجه اى

كه امروز سالار و سرپنجه اى

به حالى شوى باز در قعر گور

كه نتوانى از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو كرم لحد خورد پیه دماغ؟

چه پوشیده چشمى ببینى كه راه

نداند همى وقت رفتن ز چاه

تو گر شكر كردى كه با دیده اى

وگرنه تو هم چشم پوشیده اى


عشق يعنی چه؟

عشق يعنی پر گسستن در هوايه بيشه زار

عشق يعنی پاره پاره کردنه زنجيره تن

عشق يعنی گريه کردن با صدايه مادرم

عشق يعنی آسمانی زيستن

عشق يعنی پرسه در قلبه مادر زدن

عشق يعنی بغض کردن با صدايه مادرم

عشق يعنی خلوته سکوته مادرم

عشق يعنی هستی و ماوايه من

عشق يعنی سبزيه فصله بهار

عشق يعنی يعنی رنگه سبزه بيشه زار

عشق يعنی جا نمازه مادرم

عشق يعنی مشقه شب در پيکرم

عشق يعنی کودکانه زيستن

عشق يعنی فرياده دله بی مادران

عشق يعنی چرخشه نيلوفری بر دوره ياس

عشق يعنی پيچشه تسبحه مادرم

عشق يعنی مردانگی همچون علی

عشق يعنی مردمه ايرانه من

عشق يعنی يک صدايه آشنا

عشق يعنی نم نمه باران در بوته ها

 

3-مادر از ایرج میرزا :

 


پسر رو قدر مادر دان که دایم

کشد رنج پسر بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر بیچاره مادر

زجان محبوب تر دارش که دارد

زجان محبوب تر بیچاره مادر

از این پهلو به آن پهلو نغلتد

شب از بیم خطر بیچاره مادر

نگهداری کند نه ماه و نه روز

تو را چون جان به بر بیچاره مادر

به وقت زادن تو مرگ خود را

بگیرد در نظر بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر بیچاره مادر

تموز و دی تو را ساعت به ساعت

نماید خشک و تر بیچاره مادر

اگر یک عطسه آید از دماغت

پرد هوشش زسر بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر بیچاره مادر

برای این که شب راحت  بخوابی

نخوابد تا سحر بیچاره مادر

دو سال از گریه روز و شب تو

نداند خواب و خور بیچاره مادر

چو دندان آوری رنجور گردی

کشد رنج دگر بیچاره مادر

سپس چون پا گرفتی ، تا نیافتی

خورد غم بیشتر بیچاره مادر

تو تا یک مختصر جانی بگیری

کند جان مختصر بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا  باز گردی

بود چشمش به در بیچاره مادر

وگر یک ربع ساعت دیر آیی

شود از خود به در  بیچاره مادر

نبیند  هیچکس  زحمت به دنیا

زمادربیشتر بیچاره مادر

تمام حا صلش از زحمت این است

که دارد یک پسر بیچاره مادر

شعر زیبا از  ایرج میرزا


باز هم یک شعر زیبا درباره مادر


قلب مادر 


Photo: Female lynx and her young cub

 

یک شعر کوتاه از شاعره پریسا -ب

عشق به مادر

من نمی دانم چه شد افراشتی 

کاش مادر دوستم میداشتی 

آمدم  با تو گویم رازها 

دادیم چون دشمنان آزارها 

باورم ناید هنوز از دردها 

کز دلم خون میچکید از زخم ها .


سالها از رنج افسرده شدم 

از غم هچر تو وامانده شدم .

ترس از دیدار تو میداشتم 

با دل خود جنگها میداشتم 

من تو را گر بی گناه پنداشتم

در فریب دشمنم انگاشتم .


هیچ کس را ای خدا غمگین مکن 

مادرش با دشمنش همدم مکن 

آنچه من دیدم خدایا آن مکن 

در دل مادر چنین خشمی مکن .




Image


 


 

مادر



نرفت از سرم هـــــر گز هوای تو

 مادر
هنوز مي تپد اين دل برای تو مـــــــــادر
چســـــــان زبان بگشايم كه خجلت آهنگم
نكرده ام دل و جـــــــــان را فدای تو مادر
چه چـــــاره گر نبرم داغ هجر تو به عدم
اميد قلب حزينم لــــــــــــــقای تو مـــــــادر
چو شبنم است سرو برگ رنگ اين گلشن
مدام ميشنوم من صــــــــــــــــدای تو مادر
درين چمن كه حضور جفاست مضمونش
چه نعمت است به عـــــــــالم وفای تو مادر
مــــــــــــقيم منزل عزت كسي توان گشتن
كه بود حـــــــــاصل كارش رضای تو مادر
نشد ز كيف و كــــــم عمر چشم ما روشن
حقيقت است به هــــــــر جا صفای تو مادر
رموز جـــــوهر تُست ( بايزيد) و( بايقرا)
به اين مـــــــــــــقام رسيدن عطای تو مادر
نبود لايق اين گنج و اين كمــــــــال (رفيع)
اگر نبود نصيبش دعــــــــــــــــــای تو مادر

 

 

 

"معنای عشق" 
مادر ای سايه‏ي الطاف خدا 
ای سراسر همه مهر 
ای دل انگيزترين معنی عشق 
ای كه يادت همه آرامش من 
ای وجودت همه خواهش من 
تو نمايانگر الطاف خدايی مادر 
مروه و حج و صفايی مادر 
زير پای تو بهشت است بهشت 
باز هم طفل توام 
هرچه كردم 
چه زيبا و چه زشت 
دست تو گرمترين گرمي مهر 
مهر تو پاكترين معني عشق 
نفست رايحه‏ي ريحان است 
ديدن روی نكويت مادر 
همه درد مرا درمان است 
ورد زير لب تو ذكر دعاست 
خانه با بودن تو 
بهترين باغ دل انگيز خداست 

پاكتر از همه پاكي هايی 
خوبتر ازهمه خوبي هايی 
با صفاتر ز همه دنيايی 
مادرم 
مادر خوبم بخدا 
دفتر عمر مرا 
تو چو شيرازه‏ي هستی هستی 
تو سزاوار چه هستی 
همه چيز 
من چه دارم كه تو را زيبد 
هيچ 
سايه لطف خدايی مادر 
معني عشق و وفايی مادر 
شعر من درخور تفسيرت نيست 
اوج مهری و صفايی مادر 


مادر، اگر دعاي شبانگاهيت نبود
من در لهيب آتش غم می گداختم
مادر، اگر گناه نبود اين به درگهت
بي شک تو را به جای خدا مي شناختم

تا ديده ام به روی جهان باز شد، زشوق
لبخند مهربان تو جا در تنم دميد
فرياد حاجتم چو برون آمد از گلو
دست نوازش تو به فرياد من رسيد

مادر، قسم به آن همه شب زنده داريت
که اندر سرم هوای تو هست و صفای تو
آيينه دار مهر و عطوفت تويی، تويی
خواهم که سر نهم به خدا من به پای تو

روزي که طفل زار و نحيفي بُدم زمهر
چون جان خود، مرا تو نگهدار بوده ای
مادر، به راه زندگي من فدا شدی
دايم مرا تو مونس و غمخوار بوده ای

مادر قسم به تو، که تويی نور کردگار
يزدان تو را، ز نور وفا آفريده است
نازم به آن شکوه و به آن عزّت و مقام
جنّت به زير پای تو خوش آرميده است

 

  

ر
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی
زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دو نگاه
که بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه
وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود در رگ من زهر ملال
منم امروز و همان و راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز
بینم از دور،در آن خلوت سرد
-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
ایستادست کسی!
"روح آواره کیست؟
پای آن سنگ کبود
که در آن تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود؟"
می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت!
مانده ام خیره براه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه!
شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهائی خویش!
"شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است؟
شاید این بندی صحرای عدم
با منش یک سخن است؟"
من،در اندیشه که :این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی...
غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
سایه ای میشور از سرو جدا!
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه میخندد و میبینم : وای...
مادرم میخندد!...
"مادر ،ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم؟
وین چه عشقی است بزرگ؟
که پس از مرگ نگیری آرام؟
تن بیجان تو،در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان میبخشد!
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد!
شب،هم آغوش سکوت
میرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
میروم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد

فریدون مشیری



چشمايم را مي بندم 

آرام سرم را رو دامنت ميگذارم 

ارام دستهايت را مي گيرم ومي بوسم 

ارام ميگريم و اشك ميريزم 

سرم را بالامي اورم 

اماتونيستي مادر 

چشمان گريانم را به قاب عكس اتاق ميدوزم



برداشتن
تاج از فرق فلک برداشن


تا ابد آن تاج برسر داشتن

روز در انواع نعمت های ناز 

شب بتی چون ماه در
در بیابانی دور

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس عقدی بر ساغر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه مادر داشتن